تبليغاتX
واسه دل خودم

واسه دل خودم

تو و من!! خنده هایت مال مردم.نگاه آشنایت مال مردم.هوسهایت در آغوش رفیقان.غمت با من وفایت مال مردم

HOMEPAGE

E-MAIL

 

من از زندگی تو میرم کنار بزار فکر کنن لایقت نیستم

بزارهرچی میخوان بگن عشق من

بزار فکر کنن عاشقت نیستم

تو مات چشای یکی دیگه ای کی گفته بسوزی به پای دلم

تو مجبور بودی که لبخند تو نوشتی یه روزی به پای دلم

کی گفته من عاشق شدم کافیه

کی گفته تو باید بمونی برام

کی گفته قناری بشی تو قفس شبا اشک و هق هق بخونی برام

من از زندگی تو میرم کنار بزار فکر کنن لایقت نیستم

بزارهر چی میخوان بگن عشق من بزار فکر کنن عاشقت  نیستم

قراریکی این وسط بشکنه

توازدرد وغصه به هیشکی نگو بزارمن یه جوری تمومش کنم

 تواز اصل قصه به هیشکی نگو

شنیدم چی میگن همه پشت من بزارهر چی میخوان بگن آدمن 

 کسی با تو کاری نداره رفیق 

اینا رسمشونه همه با همن

من از زندگی تو میرم کنار بزار فکر کنن لایقت نیستم

بزار هر چی میخوان بگن عشق من بزار

 فکر کنن عاشقت نیستم.

 

حرومت یاشه این دنیا تو که از درد من شادی

تو که روز جداییمون تموم شهر و گل دادی

تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی

کنارم سالها بودی من و هرگر نفهمیدی

حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی

 تو که اشک من و هدیه واسه یار خودت بردی

 تو که هر روز می گفتی کنارم تا ابد هستی

خودت رو قاب عکس من یه روبان سیاه بستی

یکی با گریه و هق هق چشاشو خیس وتر می کرد

 یکی شبهاشو با یاد تو وعشق تو سر می کرد

 یکی بی همدم و تنها شبها تا صبح می بارید

یکی هم مثل تو هر شب بدون غصه می خوابید

حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر می شد

 تو غرق خنده اما من وجودم دربه در می شد

بسوزه دفتر شعری که صفحه صفحه می دیددت 

 حرومت باشه اون شعرا که خط به خط پسندیدت

  

+ نوشته شده در ساعت 23:28 توسط میثم |

سلام

ببخشید که نمیتونم به وبلاگتون سر بزنم آخه دو ماهی میشه

 که  گوش شیطون کر رفتم سر کار و نون دراوردن حتما می پرسید چه ربطی داره

خوب مهندسهای عمران که مثل من صفر کیلومترن باید یا پارتی گردن کلفت داشته باشن یا یکی

دوسال برن تو دشت و بیابون تا راه بیوفتن منم که شکر خدا پارتی نداشتم راهی کوه و بیابون

شدم  اونجام فقط امکانات اولیه زندگی هست واسه همین این مدت شرمنده دوستان شدم .

یا علی

+ نوشته شده در ساعت 10:55 توسط میثم |

 

گناهی ندارم اما قسمت اینه

که چشمهای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خستم

منی که غرور وتو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کس تورو خواست یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خستم

منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه

یکی نیست که قدر دلم و بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمهای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهار

تو قلبم کسی  جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

که دستات و بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب دوباره پریدم

که بازم با  چشمهای کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کس تورو خواست یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خستم

منی که غرورو تو چشمات شکستم

 

بگو دکترا برن این نفسای آخره

تو فقط برام بخند اینجوری خیلی بهتره

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

غزل آخرم و فدای خندهات کنم

عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

بگو  هیچکسی نیاد

میخوام باهات تنها باشم

دستاتو به من بده که دارم از هم می پاشم

با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

رد خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته

بگو  هیچکسی نیاد

میخوام باهات تنها باشم

دستاتو به من بده که دارم از هم می پاشم

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم می کنی

 

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سو سو میزنه

باز حیاط خلوت سینم و جارو میزنه

میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره می پرسه با منی؟

با کیم؟

با تو یه عاشق پیشه سر هوا

با تو یه دیوونه در به در بی سر وکار

با تو که هر چی دارم میکشم از دست تو

با تو که هر جا میرم مسیر دربست تو

کی میخوای دست از سر آبروی من برداری

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری

کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات

سر به راه بشی دنیارو نزاری زیر پات

+ نوشته شده در ساعت 10:55 توسط میثم |

من تمام هستیم را

در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم

هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر ماندن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

دلم گرفته از آسمون

هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای رورگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمیدم

 

 

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چو کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چو سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی بر دل امید خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چو کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

 

شد خزان گاشن آشنایی

باز هم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و و فایی

نو گل گلشن جور و جفایی

از دل سنگت

آه.........

 

+ نوشته شده در ساعت 21:7 توسط میثم |

 

 

من که عمرم را به پایت ریختم

 

زندگی ها را به پایت ریختم

ای  تو دیروز من و امروز من

من که فردا را به پایت ریختم

دیگر چه خواهی

من که با خوب و بد تو ساختم

آبرویم را به خاک انداختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو

من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه خواهی

من که چون بت پرست دیدم تورا

هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه هام از دست تو

می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری

حسرت و غم خوردنم را دوست داری

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده

سوختن از عشق  را  لایق نبوده

از تو ام بر آتش  و  خاموشم از تو

تا  نگویی  در  وفا صادق نبوده

هر چه می سوزم تو می گویی کم است

غصه ام ورد تمام عالم است

پس چرا آزردنم را دوست داری

حسرت و غم خوردنم را دوست داری

هر چه را می خواستی از من بدست آورده ای

مرگ غرورم بس نبود که قصد جانم کرده ای

من که دنیا را به پایت ریختم

زندگی ها را به پایت ریختم

من که با خوب و بد تو ساختم

آبرویم را به خاک انداختم

دیگر چه خواهی

 

 

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نماده عمری و صد ها سخن به دل مانده

صدا  صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا

برای بیان درد عظیم دلم به گل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ا ی هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

 چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

رو به روی تو کی ام من

یه اسیر سر سپرده

چهره تکیده ای که

تو غبار ایینه مرده

من برای تو چی هستم

کوه تنهای تحمل

بین ما پل عذاب

من خسته پایه پل

ای که نزدیکی مثل من

ولی اما خیلی دوری

خوب نگاه کن تا ببینی

چهره درد و صبوری

کاشکی که می شد تو بدونی

من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا

از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم

غرور سنگم اما شکستم

کاشکی از عصای دستم

یا که از پشت شکستم

تو بخونی تا بدونی

از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم

تنها غرور عصای دستم

از عذاب با تو بودن

در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق

من تجسم عذابم

 

+ نوشته شده در ساعت 9:17 توسط میثم |

سلام

عیدتون مبارک

 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی  یاس  جا  نماز  ترمه  مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن

 سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

بوی باغچه بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

 

می خواستم  واسه عید یه مطلب درست و حسابی بنویسم

ولی خوشبختانه یا بدبختانه نتونستم چیزی بنویسم و دلم می خواست

قبل سال تحویل مطلب آخرم وبزارم تو وبلاگ

امسال واسه من سال نسبتا خوبی بود

بالاخره دانشگاه تموم شد  و از درس و مدرسه هم خلاص شدم

تو این ۷و۸ ماه که این وبلاگ راه افتاده خیلیا ازم پرسیدن

چرا این همه  نا امید چرا این همه غمگین 

هر کی وبلاگ ومی بینه با خودش میگه

 یارو تو زندگیش  بدجوری شکست خورده نمی گم نه

 ولی درد یه جا دیگست

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

شاید نمیدانی ولی از خود خلاصم کرده ای

آیینه خالی فقط امروز تصویر من است

با عشق تو بر باد رفت آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین

چون عشق تقدیر من است

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است

متاسفانه تو رشته ای که من خوندم فقط ۳ واحد ادبیات بود اونم

سرسری ردش کردیم رفت زیاد از جمله بندیم اشکال نگیرید

ختم کلام اینکه:

 جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گر چه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم 

عیدتون مبارک

این ام عیدی شما

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:46 توسط میثم |