|
تو و من!! خنده هایت مال مردم.نگاه آشنایت مال مردم.هوسهایت در آغوش رفیقان.غمت با من وفایت مال مردم
|

سلام
این مطلب و همون روزی که واسم نظر گذاشته بودی می خواستم بزارم تو وبلاگ ولی
حسش نبود :
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم آخه نه حوصله ای واسم مونده بود نه وقت آزادی و نه تویی
که به خاطرت آپ کنم
2و3 روز پیش اومدم یه سر وبلاگ دیدم واسم نظر گذاشتی خدایی چه نظری
خیلی مطلب به ذهنم اومد واسه نوشتن اما خوب نتونستم جمع و جورش کنم که بتونم
بنویسمش

این آهنگ و خیلی دوست دارم میدونم توام خیلی دوسش داری یه جورایی صادقی انگار این
آهنگ و واسه دل من خونده شاید واسه دل من و تو باشه؟


از خونه بیرون می زنم ، طاقت موندن ندارم
باید بیام ببینمت ، یه هدیه ای برات دارم
چه قدر شلوغه کوچتون ، ببین چه شور و حالیه
اما تو سفره عقدتون ، جای یه چیزی خالیه
مگه می شه تو این لباس ، نبینمت رویای من
فقط بذار نگات کنم ، چیزی نگو ، حرفی نزن
بی دعوت اومدم ببخش ، مهمون ناخونده منم
خواستم کنار تو باشم ، لحظه ی پرپر زدنم
چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین
غیره یه رگ که بعد تو ، پاره می شه فقط همین
چشماتو روی من نبند ، نترس دارم تموم می شم
رو سفره ی عقدت می خوام گل های قرمز بپاشم
این دم آخر بذار تا نگات کنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور
به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را مهربان انگاشت
اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بستم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکار شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون
از انتخابش پشیمان شده بود.
عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))
را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…
ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی تو را باور داشتم
باور کن…
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را…

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
آی نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
آی نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست ، لحظه ی دیدار نزدیک است
لحظه ی دیدار نزدیک است

ای بداد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شبو در یدی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رح بر این گل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نبست نو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
ما اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاسق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گل گشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد


هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسیدنیس
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

خیلی وقته سعی می کنم فکرمو جمع کنم تا آپ کنم
اما انگار خالی شدم انگار دیگه نه ازش خاطره ای واسم مونده
نه احساسی به قول یکی از بچه ها شدم کوه یخ
سرد وبی روح
زدم به بی خیالی به قول یارو گفتنی:
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد

دو سه روز پیش رفته بودم جایی که واسه اولین بار همدیگرو دیدیم
نشستم رو همون نیمکت و یه عالمه فکر کردم از اول تا آخر رابطمونو
دیگه واسم مهم نیستی .
کسی حرف من وانگار نمیفهمه
مرده زنده خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهایی مو از من نمی دزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه

به قول دکتر شریعتی:
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم .
میدونی نه میتونم دورشم ازت نه میتونم که کنارت بمونم
موندم بین زمین و هوا هزارتا فکر تو سرمه که داره مثه خوره می خورتم
نمیدونم که باید تورو نفرین کنم یا این دلو
هزارتا خاطرن که همش تو ذهنمن و نمیذارن اعصابم آروم شه
به روزی من و تو بودیم و حالا من و تنهایی و یه عمر خاطرات
فکر اینکه چرا و به چه قیمتی از من گذشتی
فکر اینکه من ساده بودم یا تو خیلی زرنگ بودی
فکر 3سال از عمرم که با تو و صدات سپری شد
با خنده هات با گریه هات قهر و آشتی هات
درس خوندنهای شبای امتحانات و روز شماری برای نمراتت
واسه گیرایی که بهت می دادم واسه رفتنات به گروه آزمون
واسه حرف زدنامون بعد هبئت شب های عاشورا
واسه چه خبر گفتنت که من عاشفش بودم
دلم واست تنگ شده
دلم می سوزه آره دلم می سوزه
واسه اینکه می دونستم یه روز میری و اینطوری عاشقت شدم
واسه اینکه تو منو فراموش کردی و من نمیتونم
واسه اینکه رفتی و خیلی زود از خاطرت رفت که چه خاطراتی با هم داشتیم
واسه اون یه سال تنهایی و زجری که فقط به خاطر تو تحمل کردم
واسه اینکه حتی یه خداحافظی درست و حسابی ام باهم نکردیم
واسه اینکه تا آخر عمر نمیتونم فراموشت کنم
واسه اینکه تو اونجا غرق زندگی و من اینجا غرق مردنم
واسه اینکه اونروز بم نگفتی میخوایی بری تا یه دل سیر نگات کنم
واسه اینکه حتی از دورم نمیتونم ببینمت و عکسی هم ازت ندارم تا دلتنگیم کمتر بشه
باورم نمیشه که دستات توی دست یکی دیگه باشه
باورم نمیشه که چشمات مال یکی دیگه باشه
نمیدونم چمه نمیدونم چه بلایی سرم اومده
بعضی وقتها آهنگ ترس شادمهرو گوش می کنم
یادته نه؟
فکر نکنم بتونی شرایط من و درک کنی
تو نه هستی و نه نیستی دیگه خستم از خیالت
میدونم که تو حتی بم فکرم نمیکنی و منم ازت انتظاری ندارم
اینارو واسه دل خودم نوشتم
ولی اینو می دونم که واسه خیلی چیزا به تو مدیونم
آره خدایی بهت مدیونم
واسه چشای خیسم بهت مدیونم
واسه کشتن غرورم بهت مدیونم
واسه آرامشم که بردی و من پی اش می گردم بهت مدیونم
واسه اینکه دلمو واسه همیشه شکستی بهت مدیونم
اون آهنگ صادقی که یادت هست
برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم
راستی تو کاست جدیدش یه آهنگ که انگار واسه من خوندتش
حال و هوای من خودت میفهمی کدومه
تو این دنیا من یه بازندم
جدا تو این دنیا به عشق کی وبه شوق کی بمونم
خستم نمیدونم قرار چیکار کنم شاید همه چی و تموم کردم شاید .....